کار کشته ترین دیپلماتهای جمهوری اسلامی را زیر شلواری به پا در زندان و دادگاه میچرخانند در حالیکه دیپلمات های خارج از کشور با پلیس کشور محل خدمت دست به یقه میشوند. در عجبم از این رهی که میرویم.
اوریانا فالاچی در یک مصاحبه از وینستون چرچیل سوال می کند:
آقای چرچیل، شما چرا برای ایجاد یک دولت استعماری و دست نشانده به آنسوی اقیانوس هند می روید و دولت هند شرقی را بوجود می آورید ، اما این کاررا نمی توانید در بیخ گوش خودتان یعنی در ایرلند که سالهاست با شما در جنگ و ستیز است انجام دهید؟
وینستون چرچیل بعد از اندکی تامل پاسخ می دهد:
برای انجام این کار به دو ابزار مهم احتیاج هست که این دوابزار مهم را درایرلند دراختیار نداریم
خبرنگار سوال می کند این دوابزار چیست؟ چرچیل در پاسخ می گوید:
من مواقعی که در دفتر کارم هستم و حال کار کردن ندارم ( که معمولاً هم ندارم) به وبگردی در اینترنت مشغول میشوم. امروز چیزهایی را خواندم که اعصابم را ریخته به هم. حالا چی بوده که تونسته اعصاب فولادین مرا به هم بریزد الان میگم.
تا سالها به ما در کتابها و مدرسه و حتی قرآن یاد میدادند که عیسی پسر خداست و حضرت مریم باکره ای بوده است که خداوند به او فرزندی عطا کرده است. پسر (یا همون حضرت عیسی) در گهواره حرف می زند که من پدری ندارم….
امروز خواندم که جورزف مقدس هنگامی که عیسی به دنیا آمده است با مریم ازدواج کرده بوده است اما هنوز هم خانه نشده بودند. احتمالاً چیزی تو مایه های نامزدی و از این حرفها بوده است! کلیسا سالها این موضوع را مخفی نگه داشته و اجازه تحقیق در این زمینه را نمیداده است. ظاهراً در تالیف دیگری از انجیل صراحتاً اشاره شده است که عیسی فرزند جوزف بوده است.
وقتی در عصر تکنولوژی و موبایل دوربین دار و فیسبوک و توییتر و یوتیوب هنوز همه چیز انکار میشود و نصف مردم هم خبردار نمیشوند حساب آن زمان ها که دیگر روشن است. چه چیزهای دیگری از باورهای قبلی من قرار است به هم بریزد؟
از آخرین باری که اینجا رو آپ کردم فکر کنم یک چند هفته ای گذشته باشه. قبلاً خودم زیاد به وبلاگ خودم سر میزدم اما الان دیگه خودمم هم حالشو ندارم بیام اینجا رو ببینم. گرفتار بودم. زن و بچه و کار و درس و مسئولیت های مهم کشوری و لشکری باعث شد تا ما نتوانیم بیاییم و اینجا رو به روز کنیم. اما از این به بعد قول میدم هر هفته یک چیزی بنویسم… خیالتون راحت…هر چند میدونم خیالتون همچین هم ناراحت نبود…اصلاً عین خیالتون هم نیست بنویسم یا ننویسم. اما عیب نداره من فرض میکنم که شما خوانندگان محترم هر روز، روزی ۸۰۰ بار اینجا رو چک میکنید تا شاید من چیزی نوشته باشم… فکر کنم تنها کسی که از ننوشتن من ناراحت شده باشه مسئولین این شرکت دامنه و هاستینگ هستند که فکر میکنند اگر اینجوری پیش بره من سال دیگه دامنه و هاستینگم رو تمدید نمیکنم. خوب بالاخره سالی ۶۰-۷۰ دلار هم برا خودش پولی هست، نیست؟….
راستش نمیدونم آدم اینجا چی باید بنویسه. تنها چیزی که خریدار داره نوشته های سیاسی هست. ما هم که اهل سیاست نیستیم. باشیم هم از دست برادران سایبری سپاه، تخم نداریم که بنویسیم. برادران حواسشان حسابی جمع هست و انصافاً هم وارد هستند… برادران سرافراز وقتی میتونن سایت گردن کلفتی مثل توییتر رو حک کنند سایت من که هیچی، خود من رو هم از اونور آب میزنن حک میکنن چه برسه به این سایت زپرتی…اهل شعر و اینا هم که نیستم….از موسیقی هم سر در نمیارم….هنر و اینا رو هم که اصلاً نگو و نپرس، چطوره جک تعریف کنم اینجا؟….اونم مگه چقدر میشه….تازه سایت آی طنز محمود فرجامی هم جک مینوشت زدن بابا و ننه و دات کام و دات نت اش رو فیلتر کردن…داشتم فکر میکردم ظاهر سایت رو عوض کنم ویک پلات فورم خفن مدرن بگذارم بکنمش سایت تبلیغاتی خودم. یک چیزی تو مایه های سایت بیژن احمدیان.
از اینها بگذریم، میرسیم به یک آهنگ رپ خیلی باحال به نام بن بست. اردلان عقیق یک پسر جوان باحالی که آهنگ های خیلی باحالی ازش شنیدم، امروز تو سایت ۹۸music.com یک آهنگ باحال ازش گوش کردم، اینجا دانلود کنید….روزمان رو ساخت این آهنگش.
الان شب جمعه است و داریم میریم ددر دودور….بعداً میام بیشتر مینویسم…..آهان راستی در راستای همون جک تعریف کردن اینو بگم، میدونین فرق شبهای جمعه و شبهای محرم چی هست؟…..خیلی بی ادبین…..
در بهار سال ۱۹۴۵صبح روز ۲۰ آوریل، غرش انفجاراتی عظیم در برلین پایتخت امپراطوری رایش سوم که بیش از یک سوم اروپا را در کنترل داشت شنیده شد. همه مردم عادی و بسیاری نظامیان رده پایین فکر میکردند که این حملات نیز از جمله حملات بمب افکنهای غول آسای روسی است که هزاران کیلومتر را پرواز میکنند، میزنند و احتمالاً در راه برگشت توسط نیروی هوایی آلمان منهدم میشوند. اما اینبار اهداف دقیقتر و سریعتر زده میشدند و هواپیمایی نیز در آسمان نبود. توپخانه ارتش سرخ بود که میغرید. هیتلر سراسیمه از خواب برمیخیزد و با فرمانده نیروی هوایی تماس میگیرد. او میگوید که این حملات بمب افکنها نیستند و توپخانه ارتش سرخ است که در دوازده کیلومتری برلین مستقر شده است. هیتلر عصبانی و وحشت زده به مارشالهایش میتوپد که ارتش سرخ انقدر نزدیک است که توپخانه اش در ۱۲ کیلومتری شهر مستقر شده (توپخانه ها معمولاً ۲-۳ کیلومتری پشت نیروهای اصلی هستند) و کسی به من نمیگوید؟ فرماندهان رده بالای نازی البته میدانستند اما به هیتلر نمیگفتند که دقیقاً اوضاع چقدر خراب است. هیتلر میدانست خراب است اما نه تا این حد. او بیشتر به مدال دهی به قهرمانان عملیات های مثلاً موفقیت آمیز ارتش آلمان همچون نبرد آردن که در اصل شکستی مفتضحانه بود و همچنین نطقهای آتشین در پناهگاه زیرزمینی اش مشغول بود. احتمالاً مردم عادی فکر میکردند هنوز ارتش آلمان در نزدیکیهای مسکو دارد رژه میرود. مردم چه میدانستند پراگ سقوط کرده و لشکر لشکر ارتش آلمان به شرق میگریزد وتسلیم میشوند و اوضاع چه قدر خراب است. دقیقاً ۱۰ روز بعد هیتلر در پناهگاهش در حالی که روسها ۲۰۰ متر با در ورودی پناهگاه فاصله داشتند خودکشی کرد و جنگ در اروپا به پایان رسید. از کتاب آخرین لحظات در پناهگاه هیتلر (ترجمه از خودم)
اشتباهی که ضرغامی و دوستانش میکنند، اشتباهی است که حتی گوبلز وزیر تبلیغات نازی و سران نازی هم در دوران جنگ نکردند. اینکه تمام خبرهای نا آرامی در صدا و سیما پخش میشود و فقط نام مردم به اغتشاشگران و مزدوران تغییر میکند بیشتر به نفع جنبش سبز است. در حالی که جنیش سبز از نبود رسانه ای قدرتمند و فراگیر برای خبر رسانی و رساندن پیامش در سطح کشور به شدت رنج میبرد، هنوز تقی به توقی نخورده اخبار ۲۰ و سی تمام واقعه را حتی با ذکر شعارها پخش میکند و البته میگوید مشت قلیلی مزدور و منافق. دیگر حتی کپرنشینان بیابانهای ایران و روستاهای صعب العبور نقاط مرزی نیز که به زور کانال ۱ را میگیرند چه رسد به بی بی سی فارسی و صدای ـآمریکای پارازیتی، میدانند که در تهران مرکز حکومت شلوغ است، مردم آتش میزنند، کشته کشتار است و شعارهای تندی علیه رهبران چمهوری اسلامی گفته میشود. هرچه که تفسیر و تحلیل و فوتوشاپ و نجف زاده هم به خیک خبر بسته شود بازهم مردم میدانند که شلوغ پلوغ است. شاید حرف ضرغامی را باور کنند اما میدانند که انقدر اعتراضات بالا گرفته که در خیابان کماندو و زره پوش گذاشته شده است و برای خاموش کردن فتنه، تظاهراتی میلونی بر پا میشود. آن هم ملتی که انقلاب را به چشم خود دیده و به یاد دارد زره پوش در خیابانهای اصلی شهر زمانی میاید که اوضاع واقعاً خراب شده باشد (دی و بهمن ۵۷).
وقتی تظاهرات میلیونی در مخالفت با اغتشاشگران انجام میشود هر بشر دوپای صاحب عقلی میفهد که با این حساب اغتشاشگران میبایست چند صدهزار نفری بوده باشند که میلیونها نفر برای محکومیتشان لازم باشد. وگرنه همیشه تعدادی مخالف بوده اند توهین میکردند و… اما هیچگاه تظاهرات میلیونی برای آن لازم نبود. پس لابد مرکز، خبری است. در دید مردم عادی و نه قشر خیلی سیاسی و دنبال خبر و دردسر، مقام رهبری و آیت الله خمینی مقام های محترم و بالاتر از زد و خوردهای سیاسی بودند و هستند. وقتی شعار مرگ بر ولایت فقیه در تلویزیون ایران پخش میشود و پاره شدن عکس رهبری انقلاب ایران به رخ مردم ایران کشیده میشود حال با هر هدفی، برای نظام اسلامی وامصیبتا است.
کسانی که در تظاهرات شرکت میکنند لابد چند ده هزار نفری هستند، کسانی که اخبار را از ماهواره و اینترنت دنبال میکنند به ۵ میلون هم نمیرسند. کل کسانی که گوش به گوش و بلوتوثی میدانند در ایران چه میگذرد به ده میلون هم نمیرسد. در مشهد هم روزنامه غیر ورزشی و سیاسی به زور گیر میآید شاید هم اصلاً نیاید چه برسد به بقیه کشور. خیلی ها نه فیلم زیر گرفته شدن جوانی را توسط ماشین پلیس ضدشورش دیده اند نه ندا آقا سلطان میدانند کی بوده است. شنیده اند از دوستی در سر کار یا از فروشنده میوه فروشی که فلانی کشته شده است. ولمان کنید بابا بنزین چند لیتر داری به ما بدهی یا آقا خوبش رو سوا کن بریز تو کیسه. ده میلیون کجا، هفتاد میلیون کجا. زحمت ۶۰ میلیون بقیه را ضرغامی میکشد. همه را خبر میکنند که آقا اوضاع بحرانی است. بیاید مشتی به دهان مستکبرین داخلی بزنیم. در پربیننده ترین ساعات تلویزیون تاکید میکنند که به رهبری و اصل ولایت فقیه توهین شده (اصولی که در زمره چیزهای ممنوعه در ذهن مردم بوده و هست). اما حالا همه میدانند که عده ای نه چندان کم به این اصول معترضند. ممکن نیست سایرین هم به فکر بیفتند؟ مگر این اصول اشکالی هم دارد؟ این همان خواسته جنبش سبز است. به فکر افتادن مردم. به اینکه قضاوت کنند چه خبر است. به اینکه بی تفاوت نباشند و اخبار و مسایل سیاسی را دنبال کنند. همه چه مخالف و موافق بدانند چه میگذرد.
ضرغامی نمیتواند همه چیز را نشان بدهد و بعد فریاد بزند بحران کدام بحران؟ من اگر جای ضرغامی بودم همچون سرداران هیتلر در زمان جنگ شلوغ پلوغ نمیکردم. تا آخرین لحظهoخودم را به ندانی میزدم و هرکس میگفت آقا شلوغ شده میگفتم ای بابا چه کشکی چه پشمی، کدام جنیش. به خورد مردم فیلم و سریال و طنز و شبهای برره میدادم اما مردم را زورکی وارد سیاست نمیکردم. وارد کردن مردم به سیاست و زورکی مجبورشان کردن به دنبال کردن اخبار سیاسی خطر بزرگی است که هر سیاستمداری در هر جای دنیا از آن میگریزد. اینجا بر عکس است. صدا و سیمای نه چندان ملی ما از هر ۳ گلی که به حریف میزند ۲ تا هم به خودش میزند. به فکر گل خورده در خانه خودی نیست. ضرغامی حواسش به تفاضل گل و بازی برگشت در خانه حریف اصلا نیست.
ما ملت عاشوراییم.به گمانم هزاری هم سکولار و آتئیست و چپ و غیره و غیره باشیم، باز عاشورا روزی از روزگارمان است و کربلا بخشی از روحمان. این میان شما را نمی دانم اما بارها از همان کودکی تا حال، پرسیده ام از خودم که اگر به عصر حسین بودی کجا می ایستادی؟ اگر همراه حسین بودی تا آخر می ماندی یا می رفتی، همان شب آخر وقتی چراغ ها را خاموش کردند تا روندگان بی شرمساری اردو را ترک کنند…در شعار آسان است آدم بگوید که می ماندم، می مانم اما در عمل؟…فردا ظهر در تهران، شاید بتوانم پاسخ سوال قدیمیم را بیابم. شاید فردا ظهر در تهران بشود به سوال عاشورای کربلا پاسخ داد. آدم کم چنین فرصت هایی می یابد که خودش را محک بزند. عاشورای تهران فردا دیدنی است!
پی نوشت: عنوان جمله ای است از تذکرة الاولیا و منسوب به منصور حلاج
پی نوشت خودم: من اگر در تهران بودم مطمئن بودم که نمیرفتم. نه تنها نمیرفتم بلکه جلوی برادر کوچکم و مادرم را هم میگرفتم. هملنطور که ۱۸ تیر امسال ایران بودم و مثل ترسوها نرفتم. نرفتم و نشتم خونه و بیماری پدرم را و اینکه درس دارم باید برگردم و هزار تا جیز دیگر رو بهانه کردم تا از خونه نرم بیرون. من هم همیشه این سوال رو از خودم میکردم که من در عاشورای حسینی چه میکردم؟ اما با خوندن این نوشته این بار مطمئن شدم که من اگر در سپاه یزید نبودم حتماً شب عاشورا از سپاه امام حسین فرار میکردم. هنوز هم شجاعت ایستادن رو ندارم…من اگر در تهران بودم نمیرفتم…عاشورای ۸۸ میدان امام حسین تهران ساعت ۱۰ صبح
پارازیت برنامه ای پرطرفدار است که دو مجری و خبرنگار شبکه صدای آمریکا کامبیز حسینی و سامان اربابی آن را تهیه و اجرا میکنند. پارازیت تلاش می کند نگاهی دیگر گونه به خبر و حاشیه ی خبر داشته باشد. پارازیت چیزی جز بازگویی و نشان دادن تلاش ایرانیان برای رسیدن به آزادی درهفته ای گذشت به زبان طنز نیست. فیلمها، سخنرانیها، تجمعات دانشجویی و مسایل سیاسی ایران به لطف تهیه کنندگان برنامه کنار هم چیده میشود و هر هفته به منزل هزاران خانواده ایرانی از جنوب تا شمال کشور، فقیر و غنی، مخالف و موافق میرود و وقایع کشور را به گوش مردمی که به اینترنت های پرسرعت و بدون فیلتر دسترسی ندارند میرساند.
در آخرین برنامه آن (برنامه ۴۲) در ابتدای برنامه پس از نمایش صحنه هایی از تشییع جنازه آیت الله منتظری با اذان بسیار زیبای موذن زاده اردبیلی صحنه هایی از شروع ماه محرم و عزاداری مردم ایران را نشان داده شد. در هنگامی که این صحنه ها پخش میشد، آهنگ بسیار تندی شبیه راک اند رول با لحنی طنز و مسخره گونه پخش شد که به نظر من به عنوان بیننده، قصد مسخره کردن شیوه های عزاداری مردمی را داشت که در ایران در سوگ کشته شدن امامشان در ۱۴۰۰ سال پیش بر سر و روی خود میکوبیدند. هیچ توضیحی از مجری برنامه در حین این قسمت نبود و تنها صدای خواننده ای بد صدا به طور مسخره ای به گوش میرسید. جالب آنکه با تمام شدن آن بخش بلافاصله دانشجویان ایرانی را گل به دست نشان میدهد که در دانشگاه حرکت میکرده و فریاد مرگ بر دیکتاتور سر میدادند که تضاد عجیبی در کنار هم قرار دادن این دو صحنه به وجود آمده بود. شاید میخواست القا کند که ببینید چگونه بعضی ها شرافتمندانه شعار مرگ بر دیکتاتور سرداده و بعضیها الکی بر سر و روی خود میکوبند و در خیابانها و هیئتها وقت تلف میکنند.
کامبیز حسینی و سامان اربابی عزیز!
شما احتمالا در واشنگتن زندگی میکنند و حتما سالهاست که از ایران خارج شده اند. احتمالا خیلی هم آدم های مذهبی نیستید. اما به مسخره گرفتن اعتقادات میلیونها نفر در ایران، همان کسانی که جنیش سبز بیش از هر زمان دیگری به حمایت آنها نیاز دارد و کم کم با مظلومیتش دارد به دست می آورد، چه این اعتقادات صحیح باشد و چه نباشد، تیشه به ریشه زدن همان جنبشی است که خواستار آزادی تمام افراد کشور در روش زندگی و اعتقادات خود میباشد.
جوانان شجاع ایرانی که هر روز در خیابانها کتک میخورند و هتک حرمت میشوند، چه خوشتان بیاد چه نیاید، مسلمان هستند و بخش عمده ای از آنان به خدا و پیامبر و مذهب اعتقاد دارند. مسخره کردن مذهب مردم خطایی است که لس آنجلس نشینان به خیال خود اپوزیسیون سالهاست که انجام میدهند. زمانی میتوانیم لایه های میانی و مذهبی مردم را با موج سبز همراه کنیم که عملاً نشان دهیم به اعتقادات آنها نیز احترام میگذاریم و چنین نیست که هنوز در اول مبارزه هستیم مسخره تان میکنیم و عزاداری های شما را عقب افتادگی و مرده پرستی می نامیم.
چه این نوع روش عزاداری، مرده پرستی و نادانی باشد و چه نباشد، کارگردانان صدای آمریکا حق ندارند طوری برنامه بسازند که این نوع روش زندگی را با جنبش دانشجویی در تقابل نشان بدهد و بر روی عزاداری مردم ایران آهنگ مسخره عربی-راک اند رول پخش کنند. در حالی که شبکه آهنگ و موسیقی ایرانی PMC در ایام عزاداری ها به احترام مردم عزادار ایران برنامه های خود را قطع میکند تا آهنگ و رقص از شبکه ای ایرانی (حتی در خارج از کشور) پخش نشود، شما در آنسوی دنیا چه فکری میکنید که چنین آهنگ مسخره ای را بر روی صحنه اعتقادات مردمی آن هم در برنامه ای در حمایت از جنبش سبز، پخش میکنید؟ تفکرات مذهبی مردم ایران چه منحرف شده باشد و چه نشده باشد، میبایست محترم شمرده شود که این جز معنای دموکراسی واقعی نیست. جمهوری اسلامی ایرانی یا جمهوری ایرانی را نه من و نه شما پشت میز نشینان صدای آمریکا در واشنگتن تعیین نمیکند که مردم شجاع، فهمیده و آزادی خواه ایران در مسیر جنبش خود انتخاب میکنند.
تعجب نمیکنم اگر صدای و سیمای جمهوری اسلامی ایران به زودی برنامه ای بسازد که در آن با نشان دادن برنامه شما و القاء این مطلب که در آن اعتقادات و باورهای دینی عموم مردم ایران را مسخره کرده اید ضربه سنگینی هم به شما و هم به افراد بزند که کتک میخورند و عزیزان خود را میدهند اما شرافتمندانه میخواهند در همین ایران زیبا با تمام آداب و رسوم ملی مذهبی فعلی اش زندگی کنند. میترسم که بعدها هرچه شما قسم و آیه بیاورید و برنامه بسازید که ما قصد توهین نداشتیم و خاک زیر پای مردم عزادار ایران هم هستیم دیر شده باشد.
جنبش سبز را با بی احترامی به اعتقادات مردم مسموم نکنید…. پارازیت روی جنبش سبز نفرستید لطفاً.
نماینده مجلس جمهوری اسلامی ایران به همراه پسر و زن و بچه و اهل بیت بر سر اینکه زودتر بار خود را تحویل دهد و در صف معمولا طولانی ایرلاین های ایرانی نایستاد با مسافران خسته و معترض کتک کاری میکند تا بار خود را زودتر تحویل دهد. وقتی موفق میشود، درون هواپیما به ماموران امنیتی دستور میدهد که افراد شاکی را سوار نکنند و هواپیما بدون آنها پرواز کند تا درس عبرتی باشد که با مسولان نظام کل کل نکنند. گروهی از مسافرین نیز به نشانه اعتراض تصمیم به ترک هواپیما میکنند که باعث میشود مسولان فرودگاه و خلبان تا ۲ ساعت سرگردان ندانند که باید چه بکنند. هواپیما بعد از ۳ ساعت تاخیر با همه مسافران میپرد و به مقصد میرسد. اینکه درون هواپیما باز هم از خجالت هم در آمده اند یا نه را من نمیدانم اما احتمال غریب به یقین در تهران این داستان ادامه پیدا کند و مسافرین معترض کمی بازداشت و مورد مهرورزی قرار بگیرند.
اینکه نماینده مجلس بخواهد در صف نایستد و خواهان حق VIP برای خود باشد چیز چندان عجیبی نیست. در کشوری که اگر کمی معروف یا محبوب باشی هم احترام به حقوق دیگران در صف، زیاد محلی از اعراب ندارد نماینده مجلس بودن که دیگر معلوم است. در همه جای دنیا نماینده ها و سناتورها با مردم عادی نمیپرند و در یک مکان در صف نمی ایستند. اما آنچکه مشخص است در هیچ کجای دنیا چنان که در ایران، بر طبل مبارزه با فساد و تبعیض می کوبند، نمی کوبند بلکه بیشتر از آن عمل میکنند. سالها پیش نماینده مجلس دیگری (شاید هم همان نماینده، نمیدانیم) زمانی به پرواز hصفهان- تهران رسید که خلبان کمربندها را بسته و در حال بلند شدن بود. ظاهرا کاری نمیشد کرد و نماینده میبایست منتظر پرواز بعدی میشد. اما اینکه چگونه توانست با ماشین به روی باند پرواز رود و راه بلند شدن هواپیما را ببندند را حتما ماموران سپاه حفاظت فرودگاه های کشور بهتر میدانند. به سبک فیلم های هالیوودی جلوی هواپیما را گرفتند و نماینده عصبی و حق به جانب خود را سوار کرد. خلبان ناراخت و برخی از مردم عصبانی هواپیما را ترک کرده و پرواز بعد از ساعتها تاخیر انجام میشود. در سال ۸۸ نیز معاون فن آوری رئیس جمهوری جلوی پرواز هواپیمای در حال پریدن از شیراز را گرفت تا بتواند به کارهایش در تهران برسد. به نظر میرسد با ماشین پریدن به روی باند از طرف مدیران کشوری دارد به عرفی در نظام سیاسی ایران تبدیل میگردد.
همان مسافرین معترض، در خارج از کشور (احتمالا دوبی) بارها دیده اند که در کلوب های شبانه و یا خیلی جاهای دیگر صف های VIP وجود دارد. لزومی ندارد که سناتور باشی تا زودتر از بقیه کارت راه بیفتد اگر حاضر باشی کمی بیشتر پول خرج کنی و بلیط گرانتر بخری تو هم از همان دیاری. اما اینکه چرا مسافران با نماینده مجلس کتک کاری کردند و خیل مشکلات را به جان خریدند، مربوط به فرهنگ دروغ و ریا و نیرنگ میباشد که در آن گرفتاریم. نماینده مجلس بی شک خود را خاک پای مردم میداند و شعار شیفتگان خدمتیم نه تشنگان قدرت را حتما زیاد میخواند. او اگر غیر از این بگوید تایید صلاحیت نمیشود و اگر این را هم نگوید و با مردم فقیر و رفتگران زحمتکش شهرداری و ….ماست و نون نخورد رای نمی آورد و از خانه و زانتیا و موبایل و حقوق و مزایا و احیاناً خدمت به مردم خبری نخواهد بود. چیزی که ما را آزار میدهد رسیدن به این مقام و منزلت با شعار از جنس مردم بودن است. وقتی که رسیدند حتما دیگر جنس مذکور جنس مالی محسوب نمیشود . اگر برای حکومت کردن مجبور به دروغ گفتن و دم از عدالت علی زدن نباشیم هیچ گاه هم مجبور نخواهیم شد که در یک مسافرت تفریحی به همراه خانواده دست به گریبان مردمی شویم که قرار است نماینده آنها در خانه مثلا ملت باشیم.
اینکه خاتمی هواپیمای گران قیمت و مجهزی را برای مسافرت های دولت خرید کسی را ناراحت نمیکند بلکه باعث سرافرازی در پروازهای خارجی ما نیز میباشد (اروپا پرواز کلیه مدلهای توپولوف را بر فراز خاک خود سالهاست که ممنوع کرده و پروازهای خارجی ایران ایر با بویینگ ها و ایرباس های ۴۰ سال پیش و یا بعضاً اجاره ای انجام میشود). اما اینکه احمدی نژاد به محض به قدرت رسیدن، دولت قبلی را به بریز و بپاش متهم میکند و دستور میدهد این هواپیما یا پس داده شود یا در خدمت مردم (کدام مردم؟) باشد اما خود مسافرتی از این هواپیما جدا نمیشود و حتی گزارشات تلویرنی خود را هم در آن انجام میدهد ناراحت کننده و اعصاب خرد کن است. این هواپیما بعدها نه تنها رییس جمهور را بارها به نیویورک و کشورهای آمریکای لاتین برد بلکه برای آوردن برخی مقامات کشورهای آفریقایی که هواپیمای مناسب جهت پرواز به ایران را نداشتند اما در نظر ما از قدرتهای جهانی محسوب میشوند نیز فرستاده شد و چنین چرخ مناسبت ایران را با کشورهای چون کومور را به چرخه در آورد. آنچه که مهم است این است که رییس جمهور یا نمیدانست که سوار شدن هواپیماهای دست چندم روسی که از افغانستان ایرلاین خریداری شده اند (هواپیمای پرواز ارمنستان که در قزوین سقوط کرد از این نوع بود) چه لذتی دارد و یا میدانست و ترجیح داد که هدف وسیله را توجیه می نماید را خوش دارد.
اگر مسولین بر طبل ساده زیستی و عدل و برابری، بیش از اندازه که به آن اعتقاد دارند نکوبند مجبور نیستند که در فرودگاه با زن و بچه به کتک کاری بایستند. VIP بودن بد نیست آنچه که چهره زشتی بر آن می بخشد، با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن است.
دستیار استاد دانشگاه که یک پسر خوش تیپ با موهای فکل کرده است رو به دانشجویان دختر و پسر با اعتماد به نفس کامل:
“هدف از این آزمایش استجراج مس از تخم های موجود در راکتور میباشد. تخم های شما در کابینت مخصوص خودتان هستند، هر گروه تخم های خود را در بیاورد و جاگذاری نماید. میزان استخراج مس از تخم ها بستگی مستقیم به جریان آب شما دارد که وارد راکتور مینمایید. اگر تخمتان شکست یا خورد شد، تخمهای جدیدتان را در راکتور جاگذازی نمایید. در ضمن هر گروهی با تخم خود آزمایش نماید و به تخم های سایر گروه ها دست نزند در صورتی که نیازبه تخم اضافه داشتید به من مراجعه نمایید”.
این ترجمه بخشی از توضیحات بنده هر هفته در آزمایشگاه به دانشجویان لیسانس کانادایی میباشد. عارض هستم به حضورتان که ما به مدت ده هفته، هر هفته این توضیحات رو میدادیم و هی دخترها سرخ و سفید می شدند و پسرها اگه خیلی مثبت بودند سرشان را میانداختند پایین و اگه شر بودند زیر لبی میخندیدند و در گوش هم پچ پح میکردند. هفته آخر یکی از پسرهای کانادایی به من دوستانه گفت امین جان! اینجا ما از واژه بال (تخم) زیاد استفاده نمیکنیم بهتره از واژه قرص یا گلوله استفاده کنید! و بنده را می بینید سرخ و سفید شده آب شدم رفتم کف آزمایشگاه.
والله از بچگی به ما گفته بودند ball می شوند چیز گرد، توپ یا گلوله. مثلاً میگویند Snowball یعنی گلوله برفی یا football که از من بهتر میدانید یعنی چه. من چه میدانستم ball به معنی تخم هم میباشد.انصافاً این گلوله های مسی که ما تو آزمایشگاه استفاده میکنیم عین توپ فوتبال میماند…خواستم گفته باشم که خواس دوستان جمع باشد. اگر واژه دیگری هم میدانید که نباید گفته شود حتماً به من بگویید. راستی ربات فیلترکن انترنت ایران واژه تخم رو هم مثل سایر اعضای پایین تنه فیلتر میکنه یا تخمی تر از این حرف هاست؟
آهان راستی تا یادم نرفته، من اگه ایران بودم حتماً این استند آپ کمدی محمود فرجامی رو میرفتم. محمود فرجامی از بزرگترین طنز نویسان ایران هست و کتاب تازه اش به نام راننده تاکسی با نثر روان و بسیار زیبا تازه منتشر شده و من کامل خوانده ام. مطمئناً استند آپ کمدی اش هم باید دیدنی باشد. استند آپ کمدی محمود فرجامی رایگان هست اما حتماً باید باهش از قبل هماهنگ کنید.